Kuche Bagh
Thursday, April 27, 2006
Wednesday, April 26, 2006
خوب حداقل اونقدری جمع شد وسایل سفر و وسایل خونه(واسه اسباب کشی فردا)که بشه شام خوردفردا دیگه کامپیوتر نداریم, الانم شپول پیش من نشسته و داره بادوم زمینی می خوره و راجع به آهنگ هایی که گوش میدیم, نظر میده شب بخیر همه آدم های مهربون و بخشنده ء خدا
سفر
تا چند روز دیگه میریم ایران و الان سخت مشغول اسباب کشی هستیم چون خونه مال خودمون نیس . ما هم ترجیح دادیم چون یه مدت طولانی ایران می مونیم پولی که باش می خواستیم این جا کرایه بدیم اونجا باش خوش بگذرونیم و خوب حالا هم سخت مشغول کار هستیمهیجان دارم از ایران رفتنم,یه هیجان خیلی بزرگ.دارم سعی می کنم کنترلش کنم و بتونم به خوبی به کارا سر و سامون بدم.بابا یکی نیس بگه کوچولو تو چه زود بزرگ شدی و ادای آدم بزرگارو در می یاری ,خلاصه که خیلی سعی دارم همه چی عالی باشه,شاید هیجانم واسه اینه که دفعه اولمه دارم به ایران میرم و اونم به عنوان یک خانوم که یه خونواده دارهخوب من یه آدم کوچولوی قوییم ,پس از عهده هش بر می یام
زندگی
برای آن که کمی,حتی کمی زندگی کرد,دو تولد لازم است.تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند کنده شدن هستند تولد اول بدن را به این دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد
Tuesday, April 25, 2006
بخشیدن
سبزه زاران
شوق و ترس
شوق به دست آوردن و ترس از دست دادن
کاش آدما این قدر قوی, خوش گذرون یا بی خیال بودن که یا شوق به دست آوردن نداشتن یا ترس از دست دادن,البته این پایین آوردن مقام انسان چون در اون صورت دیگه آدم نبودن,پس انگار باید با این شوق و ترس کنار اومد و هدایتشون کرد برای بهترین نتیجه
Monday, April 24, 2006
ایران
در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی
ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو همه جهان نیارزد
ای ایران ایران 0
دور از دامان پاکت دست دگران , بد گهران
ای عشق سوزان
ای شیرین ترین رویای من تو بمان , در دل و جان
ای ایران ایران
گلزار سبزت دور از تاراج زمان
جور زمان
ای مهر رخشان
ای روشن گر من دنیای من به زمان
تو بمان
سبزی صد چمن
سرخی خون من
سپیدی طلوع سحر
به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی
ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستی ام , به هستی تو بسته
خیلی دلم می خواست سکوت کنم بعد نوشتنش اما وقتی یادم می افته که بیشتر اوقات کی این ترانه از تلویزیون ایران پخش می شه لجم می گیره که چه ساده با احساسات وطن پرستانه هموطن هام بازی می کنن اما کاریش نمی شه کرد مملکت مون و آدم ازش نمی گذره
جالب این که نمی ذارم عشقم هم بخونه که بعدا که با چند تا دیگه همزمان بهش معرفیش کردم بنونم نظرش رو فقط از دید یه خواننده بخونم.
خوب دیگه الان وقت خوابه.
شب بخیر همه آدمای خوب که خدا عاشقتونه
با این که این مدت خیلی مشغول وظایف زنانه ام هستم( مشغول اسباب کشی هستیم بخاطر سفری که به ایران داریم) اما هر وقت که بتونم و خیلی سر حال باشم سعی می کنم کتاب بخونم.کتابی رو که این جمله توش بود رو یکی از دوستای خیلی خوبم قبل از اینکه از ایران بیام بهم داد.وقتی خوندمش چشمم روش موند.فکر کردم واقعا اینجور آدمی هم هست؟
همه آدما هر چه قدرم که خوشبخت باشن وقتی که یه ذره سخت شون میشه زود متاسف می شن.یعنی هست آدمی که اینقدر تو دار باشه که تو بازی های زمانه غر نزنه و متاسف نشه؟؟؟
خیلی دوست دارم هیچ وقت فکر نکنم که الان همه چی خوبه و همیشه مثل یه بچه آمادهء یاد گیری باشم.همیشه تازه باشم و مست وشاد از یادگیری هر لحظه زندگی کردن.
Sunday, April 23, 2006
سلام

تا حالا خنکی نسیم رو تو یه دشت حس کردی؟
وقتی گیجی.وقتی گنگی.وقتی بریدی.نمی دونی چرا؟
چرای هیچی رو نمی دونی.حتی چرای چیزایی که یه روزگاری خیلی واسه ات واضح بودن.
داری زندگیتو می کنی.یه روز صبح از خواب پا میشی حس می کنی حال نداری با خودت میگی این بازی ها کهنه شدی پا شو پا شو تا دیر نشده پا شو به کارات برس.هر چقدرم که بمونه کسی که انجامش نمی ده ماله خودته.پا شو.
خلاصه که به صد جون کندن پا میشی.
بعد با خودت فکر می کنی که چرا؟
چرا آدم محدود به حصاره زمانه؟چرا حال آدم از تابع سینوسی پسروی می کنه؟چرا یه روز همین جور الکی خوش واسه خودش.یه روز از همون صبح که پا می شه به زمین و زمان گیر می ده
این جور مواقع که دنیا واسه ی آدم با همه بزرگی هاش تنگ می شه.با همه ی رنگای خوشگلی که تئش هست اما تو فقط خاکستری می بینیش چه خوشبخت اون آدمی که می تونه بره تو دشت اون لحظه.بره جایی که بکر باشه فقط یه ذره بکر تر از بقیه جاها .فقط یه ذره حضور خدا پر رنگتر باشه بخاطر سکوت طبیعت و فقط فکر کنه و سعی کنه آرامش بگیره و سعی کنه کم به همه چی گیر بده.چون گاهی هر چه قدر بیشتر بگردی کمتر پیدا می کنی
