Thursday, April 27, 2006

سلام صبح بخیر
آخ که دیشب تازه ساعت دو رفتیم تو رخت خواب و من به دلیل این که اتاق پرده نداشت خوابم نمی برد,بعد که به کلی مصیبت خودمو خواب کردم حدودای ساعت سه,از ساعت 5:30 آفتاب زد ,آخ آخ آخ غصه ای می خوردم که خوابم نمی بره
خلاصه که دم ایران رفتنی چشمم آنچنان گود رفته که بیاو ببین

Wednesday, April 26, 2006

خوب حداقل اونقدری جمع شد وسایل سفر و وسایل خونه(واسه اسباب کشی فردا)که بشه شام خوردفردا دیگه کامپیوتر نداریم, الانم شپول پیش من نشسته و داره بادوم زمینی می خوره و راجع به آهنگ هایی که گوش میدیم, نظر میده

شب بخیر همه آدم های مهربون و بخشنده ء خدا

آخ آخ آخ, بس اتو کردم.فکر کنم الان یه چند ساعتی می شه که این شغل شریف رو دارم.بگو حالا باید عینا ثابت کنی که نه بابا من خیلی خانوم و تمیز و مرتبم.هر چی لباس که می خواستیم ببریم ایران, پس از شست و شو به مرحله خطیر اتو کردن رسوندمشون,فکر کنم واقعا جو گیر شدم.حالا می خوام کوله بار سفر رو ببندم,البته قبلا جمع شده اما این به طور کلی و نهایی

سفر

تا چند روز دیگه میریم ایران و الان سخت مشغول اسباب کشی هستیم چون خونه مال خودمون نیس . ما هم ترجیح دادیم چون یه مدت طولانی ایران می مونیم پولی که باش می خواستیم این جا کرایه بدیم اونجا باش خوش بگذرونیم و خوب حالا هم سخت مشغول کار هستیمهیجان دارم از ایران رفتنم,یه هیجان خیلی بزرگ.دارم سعی می کنم کنترلش کنم و بتونم به خوبی به کارا سر و سامون بدم.بابا یکی نیس بگه کوچولو تو چه زود بزرگ شدی و ادای آدم بزرگارو در می یاری ,خلاصه که خیلی سعی دارم همه چی عالی باشه,شاید هیجانم واسه اینه که دفعه اولمه دارم به ایران میرم و اونم به عنوان یک خانوم که یه خونواده دارهخوب من یه آدم کوچولوی قوییم ,پس از عهده هش بر می یام

زندگی

برای آن که کمی,حتی کمی زندگی کرد,دو تولد لازم است.تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند کنده شدن هستند

تولد اول بدن را به این دنیا می افکند

و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد

Tuesday, April 25, 2006

با مردم همان گونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند
این تو یه کتاب بود که نصیحت های یه پدر بود به پسرش
خیلی خوبه که این جور بود, اما خیلی سخته که تو هر لحظه قبل از عمل به این فکر کنی که دوست داری یکی باهات اینجور رفتار کنه,یا نه؟

بخشیدن

ما می توانیم کسی را دوست بداریم,بی آنکه بی اختیار بخواهیم او را در قلب مان جای دهیمحال که بودن یعنی بخشیدن قلب به کسانی که دوست داریم بی آن که آن ها را به خود بخوانیمو چگونه می توان قلب را تا ابد بخشید

بگو ساعت دل تنگی ام را چه کنم؟
بگو آندم که در نبودنت نا مطمئن ضربان زندگی را می نوازد چه کنم؟
اندیشه ای کن برای این همه دوست داشتنت

سبزه زاران

وااااای,چقدر الان دلم می خواست تو یه گندم زار بودم,تو یه گندم زار که وقت درو گندم هاش رسیده بود و زرد مثل طلا با باد تکون می خوردن و می خندیدن به روت,می خندیدن با این که آخر عمرشون,با اینکه می دونن وقتش که چیده شن اما خوشحال دارن می رقصن,می رقصن از این همه برکتی که توشونه ,از این که هر یه دونه شون هفت تا می شه,از این که دل آدم ها رو پر می کنن,از این که سر سفره های پاک می ذارنشون,از این که حتی آدم بد ها هم بهشون احترام می ذارنوای حالا فکر کن که تو, تو تراس یه خونه نشسته باشی با صندلی های سفید,یه چایی مشت,با لباس سفید که از هر ناپاکی پاک و داری می نویسی,از هر چی که یادت می یاد,هیچ قصد خاصی از نوشتن نداری جزء اینکه اینقد بنویسی تا خالی شی,تا دیگه هیچی نداشته باشی واسه گفتن,این قد که پر از خالی شی و خالی از پربعد که سیاه شد سفیدی های کاغد از فکرت,یه نفس عمیق,یه لبخند رضایت و سکوت سکوت سکوت تا بی نهایت سکوت,جزء طبیعت هیچ کس حرف نمی زنه,جزء خوشه های گندم که هی به هم نزدیک می شن و پچ پچ می کنن,هیچ صدایی نیس و حالا وقتش که عشقی باشه تا سر به روی شونه های آرامش بخشش بذاری و با هم به صدای طبیعت گوش کنینو خداوند تورا رستگار کند

شوق و ترس

من فکر می کنم شوق و ترس همزاد هم هستن
شوق به دست آوردن و ترس از دست دادن
کاش آدما این قدر قوی, خوش گذرون یا بی خیال بودن که یا شوق به دست آوردن نداشتن یا ترس از دست دادن,البته این پایین آوردن مقام انسان چون در اون صورت دیگه آدم نبودن,پس انگار باید با این شوق و ترس کنار اومد و هدایتشون کرد برای بهترین نتیجه

یارب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر از آن که چو گردی ز میان برخیزم

Monday, April 24, 2006

ایران

در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی
ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو همه جهان نیارزد
ای ایران ایران 0
دور از دامان پاکت دست دگران , بد گهران
ای عشق سوزان
ای شیرین ترین رویای من تو بمان , در دل و جان
ای ایران ایران
گلزار سبزت دور از تاراج زمان
جور زمان
ای مهر رخشان
ای روشن گر من دنیای من به زمان
تو بمان
سبزی صد چمن
سرخی خون من
سپیدی طلوع سحر
به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی
ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستی ام , به هستی تو بسته
خیلی دلم می خواست سکوت کنم بعد نوشتنش اما وقتی یادم می افته که بیشتر اوقات کی این ترانه از تلویزیون ایران پخش می شه لجم می گیره که چه ساده با احساسات وطن پرستانه هموطن هام بازی می کنن اما کاریش نمی شه کرد مملکت مون و آدم ازش نمی گذره

امروز جزء روز های آخر که این جاییم و تازه همه کارو بارامون تموم شده.منظور امتحانهای عزیز دلم است و حالا میخوایم بریم chinese buffetآخه عشق گلم خیلی غذای چینی دوست داره و حالا که ما می خوایم جشن بگیریم و بریم دلی از عزا در بیاریم هوا هم که بارونی و حسابی بهاریه.نم نم بارون خیلی قشنگ و آروم می یاد واااای که من چقدر عاشق و حریص این لحظاتم و چقدر احساس خوشبختی می کنم از این که آرامش و رضایت و خوشبختی رو تو چشای پاک عزیزم می بینمخوشبخت باشین و عاشق بنده های کوچولوی خدا

دوستت دارم این پر رمز ترین کلمه ایست که می تواند در طی قرن ها تعبیرشود

اهی آدم چقدر دلش می خواد که کوچولو باشه و بی دغدغه.بی دغدغهءهمه چیز.بی خیال و دل خوش یه آب نبات یا لواشک کثیف.اما بعدش می بینه به اندازه کافی بچگی کرده.بی خیال بوده اگه نوبتی هم باشه الان نوبت اینه که بره تو شکل آدم بزرگا با فکر و تصمیی مثل اونا.گاهی به این فکر(این فکر همیشه در من عین جرقه بوده و یه لحظه ای بوجود می یاد )که یه هویی به خودت می گی وای ببین بزرگ شدم الان این فکرم عین آدم بزرگا بود.یاد بچگی ایت بیا فت!!!! توام حسش کردی؟یا این که می بینی همه ء هم سن و سالات بزرگ شدن.دخترای فامیل پسرهای فامیل یواش یواش دارن عروسی می کنن.اول فکر می کنی که ای بابا فلانی چقدر هوله یه ذره صبر کن دیر نمی شه اما یواش یواش قضیه شکلش عوض می شه انگار دیگه بحث هات با دوستات راجع به موضوعات قبلی نیس دیگه کمتر راجع مشکلات بشر که روزی قرار بود به دست توانای شما حل شه صحبت می کنین یا این که فرق زن و مرد چیه؟ یا زن اگه اراده کنه کاراش خیلی دقیق تر و حساب شده تراز مرد.خلاصه که یواش یواش به این نتیجه می رسی که اگه جایی کسی گفت زن و مرد فرق دارن. بهش نپری حتی اگه واقعا منظورش این باشه که زن قدر مرد نمی فهمه و از این حرفا.اجازه بدی که در جهالت خودش زندکی کنه چون اولا دیگه تو یک اصلاح گر بزرگ بشر نیستی و دوما اگه می خواست که غیر اینو بپزیره حتما از غیر تو قبلا پذیرفته بود پس بهترین راه اینه که ادب پیشه کنی. خیلی آروم و متین بگی آررررره و هر کدوم با توانایی های خاص خودشون.فکر کنم این مرحله اس که آدم جنس مخالف یعنی مرد رو که به عقیدهء من خیلی حساس و پاک قبول می کنه و می تونه نیاز عمیق روحش به وجودش رو پی ببره و شاید از این مرحله بنا به رابطه ای که آدم با مردش پی می گیره(البته در وطن ما با توجه به شرایط اجتماع که با این محدود کردن هاش حرمت همه چی رو زبر سوال برده) و شروع می کنه به تکامل و شاید میانبری برای رسیدن زودتر به خدا.حالا اصلا از موضوع اصلی نمی خوام دور شم.در این لحظه هاس که آدم احساس می کنه جان تشنه اش یه هم زبون می خواد از یه جنس دیگه از یه شکل دیگه و وااااااای که چقدر شیرینه وقتی که منتظرش می شی که از در تو بیادو اونم خیلی غیر منتظره از پنجره بپره تو

خوب من تازه شروع کردم و تبم تند.خودمم تعجب می کنم که حالا تو این زمان از زندگیم که واقعا مشغول کارای معمولم هستم وبلاگ نویسیم گل کرده.
جالب این که نمی ذارم عشقم هم بخونه که بعدا که با چند تا دیگه همزمان بهش معرفیش کردم بنونم نظرش رو فقط از دید یه خواننده بخونم.
خوب دیگه الان وقت خوابه.
شب بخیر همه آدمای خوب که خدا عاشقتونه

((طوری زندگی کن که بتوانند روی سنگ قبرت بنویسند :((متاسف نبود
با این که این مدت خیلی مشغول وظایف زنانه ام هستم( مشغول اسباب کشی هستیم بخاطر سفری که به ایران داریم) اما هر وقت که بتونم و خیلی سر حال باشم سعی می کنم کتاب بخونم.کتابی رو که این جمله توش بود رو یکی از دوستای خیلی خوبم قبل از اینکه از ایران بیام بهم داد.وقتی خوندمش چشمم روش موند.فکر کردم واقعا اینجور آدمی هم هست؟
همه آدما هر چه قدرم که خوشبخت باشن وقتی که یه ذره سخت شون میشه زود متاسف می شن.یعنی هست آدمی که اینقدر تو دار باشه که تو بازی های زمانه غر نزنه و متاسف نشه؟؟؟
خیلی دوست دارم هیچ وقت فکر نکنم که الان همه چی خوبه و همیشه مثل یه بچه آمادهء یاد گیری باشم.همیشه تازه باشم و مست وشاد از یادگیری هر لحظه زندگی کردن.

Sunday, April 23, 2006

سلام


تا حالا خنکی نسیم رو تو یه دشت حس کردی؟
وقتی گیجی.وقتی گنگی.وقتی بریدی.نمی دونی چرا؟
چرای هیچی رو نمی دونی.حتی چرای چیزایی که یه روزگاری خیلی واسه ات واضح بودن.
داری زندگیتو می کنی.یه روز صبح از خواب پا میشی حس می کنی حال نداری با خودت میگی این بازی ها کهنه شدی پا شو پا شو تا دیر نشده پا شو به کارات برس.هر چقدرم که بمونه کسی که انجامش نمی ده ماله خودته.پا شو.
خلاصه که به صد جون کندن پا میشی.
بعد با خودت فکر می کنی که چرا؟
چرا آدم محدود به حصاره زمانه؟چرا حال آدم از تابع سینوسی پسروی می کنه؟چرا یه روز همین جور الکی خوش واسه خودش.یه روز از همون صبح که پا می شه به زمین و زمان گیر می ده
این جور مواقع که دنیا واسه ی آدم با همه بزرگی هاش تنگ می شه.با همه ی رنگای خوشگلی که تئش هست اما تو فقط خاکستری می بینیش چه خوشبخت اون آدمی که می تونه بره تو دشت اون لحظه.بره جایی که بکر باشه فقط یه ذره بکر تر از بقیه جاها .فقط یه ذره حضور خدا پر رنگتر باشه بخاطر سکوت طبیعت و فقط فکر کنه و سعی کنه آرامش بگیره و سعی کنه کم به همه چی گیر بده.چون گاهی هر چه قدر بیشتر بگردی کمتر پیدا می کنی