من همیشه این مشکل رو داشتم از بچگی ایم تا حالا و اونم اینه که همیشه خیلی بیشتر لز معمول بها میدم و به قول معروف مایه میذارم.با اینکه سعی میکنم انتظار نداشته باشم اما نمیشه گفت که خیلی ام بی خیالم.به رو خودم نمی یارم اما از تو خودم رو می خورم .به این خاطر به رو خودم نمی یارم که خوشم نمی یاد گله کنم و اون وقت یکی پا شه بگخ آها پس این قدر خوب بودی انتظار جبران و تلافی داری. حوصله ی اینکه بخوام ثابت کنم نه اینجور نیست و اشتباه فکر می کنید و این جور کارا رو ندارم اما تو دلم و واقعا تو دلم انتظار دارم اونا هم کاری کنن که آدم حس کنه که براشون مهمه.بهش فکر می کنن و امثال این. با این مقدمه اینو می خواستم بگم همین احساساتم باعث شده که من کلا خیلی آدم رفیق بازی نیستم.چند تا دوست خیلی صمیمی دارم که به پنج تا نمی رسه تعدادشون و در گیر زندگی هاشونن سخت و یه عالمه دوست عادی داررم که خیلی باهاشون راحتم و حال میکنم و مسلمه که حرف دلم رو بهشون نمی گم
ولی هر وقت که با خودم خلوت می کنم واقعا به این نتیجه می رسم که دوســــــت یه واژه ای که کلا من هیچ وقت نبوده که حس کنم خیلی عمیق. یعنی هیچ وقت ندیدم برای آدم وقت بذارن. بیشتو اوقات تنهایی شون رو پر می کنن یا لذت اش رو می برن.کلا من با خانواده خیلی بیشتر حال می کنم با دوست های خانوادگی هم بیشتر از دوستهای خودم که ایرانن و خیلی در گیر
می دونم نظراتم خیلی تند بوده و شاید بی منظق یا بی رحمانه اما احساسم بود و می خواستم بگم
Kuche Bagh
Tuesday, February 27, 2007
Friday, February 23, 2007
البته در این مدت شپول برای اولین بار در عمرش سوپ درست کرده بود.کلا آشپز خوبیه و غذاهای حاضری خونه رو ایشون درست می کنن مثل املت (البته لازم به ذکر نیس که تا غذاشون جا نیفته نمی یارن سر سفره خواهر.مثلا املتش اندازه ی قورمه سبزی طول می کشه)
اما خوب مریضی من باعث شد که سوپ هم درست کنه.بعدشم که کارمون شد وبلاگ خوندن و بعضی سایت ها رو نگاه کردن .تو یکیشون یه کار جالب و نویی دیدیم گویا چند تا کارگردان با همکاری چندین تاریخدان بزرگ جهان مشغول تهیه ی فیلم راجع به کورش کبیــــر هستند.حالا بعدا میذارم اینجا که هر کی که شما هم نگاه کنید. خلاصه که این بود برنامه ی این دو سه روز من
نگاهش کنین:
Monday, February 19, 2007
عزیزم نمی ذاره از جام بلند شم و حالا هم که تو آشپزخونه داره سوپ درست می کنه.من هم داشتم درس میخوندم و به این فکر کردم که زندگی در یه کشور دیگه سختی های خودش رو داره که البته کم و آسون هم نیس اما خوبی هایی هم دتره.مثلا همبستگی خیلی شدید بین من و شپول.همدردی و واقعا دوست بودن.می دونم که این جور زندگی رو میشه در ایران هم داشت اما بیشتر اون وقت هایی پیش میاد که والدین با ازدواج بچه شون خیلی موافق نباشن به هر دلیلی مثل آلوچه خانوم.اون وقت آدم ها خیلی هم بستگی پیدا می کنن..اما الان وتوی این شرایط کاملا عادی که ممکنه هر کی سرما بخوره خیلی طبیعی که آدم سریع دعوت می شه خونه ی مامان باباش و سوپش رو اونجا میخوره ( البته اگه خونه هاشون به هم نزدیک باشه) اما این جا شپولی من که اینقدر واسه خوب شدن من تلاش می کنه. این هم یه نکته ی مثبت
Tuesday, February 13, 2007
به این خاطر که حس کردم الان به عنوان یه آدم بزرگ چند تا دوست دارم که هیچی از خانواده ام نمی دونن و به این خاطر که آره دختر فلانیــــــــــه باهاش دوست شو. آدم های خوبین یا نمیدونم خیلی از معیار هایی که توی ایران واقعا مهمه و پیدا کردن دوستی که واقعا دوست باشه کار خیلی آسونی نیس. نه اینکه آدم ها تغییر کردن یا هر کی چه میدونم تافته ی جدا بافته یا پولدار یا وابسته به دولت یا ضد رژیم اینجاس. این جا هم همه همونن .هیچ کس عوض نشده. فقط آدم ها سعی کردن که یه خورده عین این جایی باشن و تمرین میدن خودشونو که عین اونا رک باشن. صادق باشن و حد وحدودهای خودشون رو بگن.اینه که اصولا یه خورده با هم راحت ترن (گاهی نه صمیمی تر). داشتم منحرف می شدم که اصلا بحث چیه .اینه که من کاملا غافل گیر شدم و هیجان زده.نه که تولدمیادم رفته باشه هـــــــــــا.هیچ وقتم یادم نرفته .نمی دونم توقع نداشتم بخوان اینقدر راه بیان واسه تولدم .یا اینقدر آن تایم باشن ( آخه بعضی هاشون خیلی بد قولن ) هر چی بود حس بزرگ شدن جالب و خوبی بود و احساس اندکی وابستگی در این سوی آبها
در آخر از دوستای عزیزم که تو ایران می خوام که یه وقت دچار سوء برداشت نشن . هر چند خیلی گل تر از این حرفان
Wednesday, February 07, 2007
بی صبرانه هم منتظر بهارم. خیلی خنده داره چون اینجا انگار تازه یادش افتاذه که زمستون و آی هوایی داره که بیا و ببین.اما من همیشه اشتیاقم واسه بهار زود شروع میشه.دیگه به اواسط بهمن که می رسه من منتظرم.به اسفند که برسیم وهوا بالای صفر باشه من بوی بهار می شنوم.
آخ آخ چقدر اسفند ماه توی ایران کیف می داد. از بچگی که می دیدم مردم در تکاپوی عیدن من شاد می شدم تا روز آخرش. از مدرسه که برمی گشتی اکثرن هم روزها آفتابی بود و ملافه های تمیز که رو پشت بوم ها و ایوان خونه ها بود.فرشها رو از دیوار های حیاط آویزون می کردن و زن ومرد بودن که پشت شیشه ها مشغول برق انداختن به شیشه ها بودن. البته ما که به معنای واقعیش خونه تکونی داشتیم.یعنی اینکه مامان واقعا خونه رو تکون می داد.من که بچه بودم خیلی کیف می کردم و همش التماس می کردم که به منم کار بدن اما بزرگتر که شدم دیگه نا خود آگاه یه سری از کارا وظیفه ی من بود. امــــــــا کلا صفای عید به اینه که همه تو ایران چشن اش می گیرن.من اینجا خیلی سعی می کنم که همه ی مراسم رو به جا بیارم اما چون حس می کنی که توی کوچه و بازار جشن گرفته نمی شه اون شکلی نیس که تو ایران بود. یه حال و هوای دیگه داره
فکر کنم خیلی زود شروع کردم راجع عید ابراز احساسات کردن.خدا کنه که امسال زود بیاد.خیلی منتظرشم
Monday, February 05, 2007
