سلام

تا حالا خنکی نسیم رو تو یه دشت حس کردی؟
وقتی گیجی.وقتی گنگی.وقتی بریدی.نمی دونی چرا؟
چرای هیچی رو نمی دونی.حتی چرای چیزایی که یه روزگاری خیلی واسه ات واضح بودن.
داری زندگیتو می کنی.یه روز صبح از خواب پا میشی حس می کنی حال نداری با خودت میگی این بازی ها کهنه شدی پا شو پا شو تا دیر نشده پا شو به کارات برس.هر چقدرم که بمونه کسی که انجامش نمی ده ماله خودته.پا شو.
خلاصه که به صد جون کندن پا میشی.
بعد با خودت فکر می کنی که چرا؟
چرا آدم محدود به حصاره زمانه؟چرا حال آدم از تابع سینوسی پسروی می کنه؟چرا یه روز همین جور الکی خوش واسه خودش.یه روز از همون صبح که پا می شه به زمین و زمان گیر می ده
این جور مواقع که دنیا واسه ی آدم با همه بزرگی هاش تنگ می شه.با همه ی رنگای خوشگلی که تئش هست اما تو فقط خاکستری می بینیش چه خوشبخت اون آدمی که می تونه بره تو دشت اون لحظه.بره جایی که بکر باشه فقط یه ذره بکر تر از بقیه جاها .فقط یه ذره حضور خدا پر رنگتر باشه بخاطر سکوت طبیعت و فقط فکر کنه و سعی کنه آرامش بگیره و سعی کنه کم به همه چی گیر بده.چون گاهی هر چه قدر بیشتر بگردی کمتر پیدا می کنی

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home