سیاست
به خاطر این که تا امروز خیلی خوب روزه بودم اما از اول امروز حس کردم حالم خیلی خوب نیس و معده ام درد می کنه.خواستم بهش بی توجه ای کنم اما دیدم نمیشه.دیگه به سر درد هم منجر شد.خلاصه با شپول که حرف می زدم من مدرسه ی خودم بودم و اون دانشگاه.کفت که کاذ خوبی نمی کنی و از این حرفا.خلاصه که راضیم کرد برو از مارکت بغل یه چیزی بخرم و تو کافه ی همون جا هم بخورم.حالا این در حالی که قبلا تو مدرسه راجع به رمضان حاف زدیم و بقیه ی هم کلاسی هام از کشورهای دیگه هم به این موضوع الان آگاهی دارن.
خلاصـــــــــــــــــــــــه من که تشریف برده بودم دو تا از پسر های همکلاسی مو اونجا دیدم که یکی شونم اتفاقا ایرانی بود.اما میزی که من نشستم از میز اونا دور بود.من ناهار خوردم و برگشتم مدرسه که تو کلاس دوباره اینارو دیدم.حالا بر حسب ادب پرسیدن که ناهارت چطور بود؟
وای وای وای.منم شروع کردم از سیر تا پیاز رو گفتن که آره معده ام اذیتم می کرد و نا راحت شده بود واسه همین ناهار خوردم.هنوز ازشئن جدا نشده بودم که تو دلم داشتم بار خودم می کردم که آدم حسابی تو که تو ایرانش هم وقتی روزه نمی گرفتی حساب پس نمی دادی.پس این چه کاری بود.وای این قدر از دست خودم عصبانی شدم که حد نداشت..هنوز واسه ی شپول تعریف نکردم .البته می دونم چی می گه :اصلا اونقد که تو بزرگش می کنی مهم نیس
خلاصه روزه داران عزیز برای منم دعا کنید
امروز وقتی داشتم بر می گشتم خونه.باد می اومد و باعث می شد که این برگهای رنگارنگ از درخت کنده شن و تو هوا دایره وار چرخ بزن تا به زمین بیفته و من تا به کجا که پر نکشید روح جانم.یاد بچه گی هام.واقعا هیچ کلمه ای اندازه ی خود کلمه ی بچه ای کا مل توصیف نمی کنه اون موقع رو.و من یاد بچه گی هام افتادم.کیف به دوش.شادو خندان.به یاد کشف تازه ای که کردی و حالا می خوای که با افتخار برای دوستات تعریف کنی یا شیرین کاری تازه ای که یاد گرفتی یا دنیایی به همین ساده گی و تو این همه هیجان برگهای نازنین و خوشگل زیر قدم های چالاک تو قرچ قرچ خورد می شن.یا برگها منو یاد وقتی انداخت که تازه دانشجو شده بودم و دنبال فلسفه ی زندگی و با راه رفتن رو برکها و شنیدن صداشون تو یه پارک خلوت جون تازه می گرفتم .زمانی رو یادم می یاد که بابا مامان عقب ما راه می اومدن و من و داداشم دنبال هم کنان می خندیدیم و بازی می کردیم.حالا که بزرگ شدم چقدر کنجکاوم که بدونم اون موقع بابا مامان چی به هم می گفتن .عین حرفهایی که منو شپول الان به هم میگیم!!! نمیدونم خلاصه با دیدن این برگهای قشنگ یه دور عمیق تو خاطراتم زدم. من عاشق مهر ماه هستم به خاطر اینکه دو تا از مهربون ترین و عاشقترین آدم های زندگیم تو این ماه به دنیا اومدن یهنی شپول و مامیم