Friday, March 02, 2007

فکر می کنم یه ذره خشن قضاوت کردم و حتی شاید زیاده خواه بودم که به نظرم کار درستی نبوده.همه ی آدم ها سعی می کنن که آدم های خوبی باشن و ایده آل باشن ولی قرار نیس اگه می گیم ایده آل چیه یعنی اینکه هستیم.دلم می خوام صادق باشم به همین خاطر می گم که سردی هوا و سرما خوردگی و امتحانی که در پیش دارم همش باعث شد که حساس شم و توقعم از دوستام بالا بره.درحالی که شپولم خیلی تلاش می کرد که حالم رو خوب کنه و من حالا دوباره یادم اومد که من واقعا میتونم فقط از خونواده ام توقع داشته باشم و شپول واقعا بهترین دوست من که خیلی احساسات من براش مهمه و من می خوام که این رابطه دوستانه رو تا آخرین نفسم داشته باشم. به همین خاطر که من الان می خوام به احترام آمدن بهار دلم عین دل بچه ها پاک باشه وساده.
از خدا میخوام که به همه ی ما این دیدگاه رو بده که همیشه بخواهیم عین بچه ها باشیم.پــاک صادق و واقعا دل کوچولو
اینا جزء بهترین نعمت هاس که همه دارن اما بزرگ که کی شن خیلی هاشو از دست میدن
خدا جونم مرسی که هنوز بچه ام

Tuesday, February 27, 2007

چقدر آدم ها می تونن بی معرفت شن.چقدر راحت از یادشون میره وظایف شون در قبال هم و اینکه درک همدیگه چقدر خوبه
من همیشه این مشکل رو داشتم از بچگی ایم تا حالا و اونم اینه که همیشه خیلی بیشتر لز معمول بها میدم و به قول معروف مایه میذارم.با اینکه سعی میکنم انتظار نداشته باشم اما نمیشه گفت که خیلی ام بی خیالم.به رو خودم نمی یارم اما از تو خودم رو می خورم .به این خاطر به رو خودم نمی یارم که خوشم نمی یاد گله کنم و اون وقت یکی پا شه بگخ آها پس این قدر خوب بودی انتظار جبران و تلافی داری. حوصله ی اینکه بخوام ثابت کنم نه اینجور نیست و اشتباه فکر می کنید و این جور کارا رو ندارم اما تو دلم و واقعا تو دلم انتظار دارم اونا هم کاری کنن که آدم حس کنه که براشون مهمه.بهش فکر می کنن و امثال این. با این مقدمه اینو می خواستم بگم همین احساساتم باعث شده که من کلا خیلی آدم رفیق بازی نیستم.چند تا دوست خیلی صمیمی دارم که به پنج تا نمی رسه تعدادشون و در گیر زندگی هاشونن سخت و یه عالمه دوست عادی داررم که خیلی باهاشون راحتم و حال میکنم و مسلمه که حرف دلم رو بهشون نمی گم
ولی هر وقت که با خودم خلوت می کنم واقعا به این نتیجه می رسم که دوســــــت یه واژه ای که کلا من هیچ وقت نبوده که حس کنم خیلی عمیق. یعنی هیچ وقت ندیدم برای آدم وقت بذارن. بیشتو اوقات تنهایی شون رو پر می کنن یا لذت اش رو می برن.کلا من با خانواده خیلی بیشتر حال می کنم با دوست های خانوادگی هم بیشتر از دوستهای خودم که ایرانن و خیلی در گیر
می دونم نظراتم خیلی تند بوده و شاید بی منظق یا بی رحمانه اما احساسم بود و می خواستم بگم

Friday, February 23, 2007

تازه تازه دازم دوران نقاهتم رو پشت سر میذارم.خیلی آنفلانزای بد و سختی بود که فکر کنم در تمام شهر شایع شده و کار خیلی ها هم به بیمارستان کشیده گویا من خیلی قوی بودم که فقط سه روز تخت خوابیدم کنار بخاری و فقط تو اینترنت چرخیدم.
البته در این مدت شپول برای اولین بار در عمرش سوپ درست کرده بود.کلا آشپز خوبیه و غذاهای حاضری خونه رو ایشون درست می کنن مثل املت (البته لازم به ذکر نیس که تا غذاشون جا نیفته نمی یارن سر سفره خواهر.مثلا املتش اندازه ی قورمه سبزی طول می کشه)
اما خوب مریضی من باعث شد که سوپ هم درست کنه.بعدشم که کارمون شد وبلاگ خوندن و بعضی سایت ها رو نگاه کردن .تو یکیشون یه کار جالب و نویی دیدیم گویا چند تا کارگردان با همکاری چندین تاریخدان بزرگ جهان مشغول تهیه ی فیلم راجع به کورش کبیــــر هستند.حالا بعدا میذارم اینجا که هر کی که شما هم نگاه کنید. خلاصه که این بود برنامه ی این دو سه روز من


نگاهش کنین:

Monday, February 19, 2007

سلام.سخت سرما خوردم و دارم حالش رو می برم.گوشه ی شوفاژ با پتوی و چایی داغ دم به دقیقه خوردن شده کارم.شپولم هم که
عزیزم نمی ذاره از جام بلند شم و حالا هم که تو آشپزخونه داره سوپ درست می کنه.من هم داشتم درس میخوندم و به این فکر کردم که زندگی در یه کشور دیگه سختی های خودش رو داره که البته کم و آسون هم نیس اما خوبی هایی هم دتره.مثلا همبستگی خیلی شدید بین من و شپول.همدردی و واقعا دوست بودن.می دونم که این جور زندگی رو میشه در ایران هم داشت اما بیشتر اون وقت هایی پیش میاد که والدین با ازدواج بچه شون خیلی موافق نباشن به هر دلیلی مثل آلوچه خانوم.اون وقت آدم ها خیلی هم بستگی پیدا می کنن..اما الان وتوی این شرایط کاملا عادی که ممکنه هر کی سرما بخوره خیلی طبیعی که آدم سریع دعوت می شه خونه ی مامان باباش و سوپش رو اونجا میخوره ( البته اگه خونه هاشون به هم نزدیک باشه) اما این جا شپولی من که اینقدر واسه خوب شدن من تلاش می کنه. این هم یه نکته ی مثبت

Tuesday, February 13, 2007

ســـــــــــــــــلام. خوب دیگه بزرگ شدم.تولدم بود و واقعا احساس خیلی خوبی داشتم با اینکه خوب خیلی دلم می خواست که خانواده ی کوچک پدریم هم کنارم بودن و این دومین تولد که در کنارشون نیستم اما امسال خیلی بهم خوش گذشت حتی بیش از پارسال
به این خاطر که حس کردم الان به عنوان یه آدم بزرگ چند تا دوست دارم که هیچی از خانواده ام نمی دونن و به این خاطر که آره دختر فلانیــــــــــه باهاش دوست شو. آدم های خوبین یا نمیدونم خیلی از معیار هایی که توی ایران واقعا مهمه و پیدا کردن دوستی که واقعا دوست باشه کار خیلی آسونی نیس. نه اینکه آدم ها تغییر کردن یا هر کی چه میدونم تافته ی جدا بافته یا پولدار یا وابسته به دولت یا ضد رژیم اینجاس. این جا هم همه همونن .هیچ کس عوض نشده. فقط آدم ها سعی کردن که یه خورده عین این جایی باشن و تمرین میدن خودشونو که عین اونا رک باشن. صادق باشن و حد وحدودهای خودشون رو بگن.اینه که اصولا یه خورده با هم راحت ترن (گاهی نه صمیمی تر). داشتم منحرف می شدم که اصلا بحث چیه .اینه که من کاملا غافل گیر شدم و هیجان زده.نه که تولدمیادم رفته باشه هـــــــــــا.هیچ وقتم یادم نرفته .نمی دونم توقع نداشتم بخوان اینقدر راه بیان واسه تولدم .یا اینقدر آن تایم باشن ( آخه بعضی هاشون خیلی بد قولن ) هر چی بود حس بزرگ شدن جالب و خوبی بود و احساس اندکی وابستگی در این سوی آبها
در آخر از دوستای عزیزم که تو ایران می خوام که یه وقت دچار سوء برداشت نشن . هر چند خیلی گل تر از این حرفان

Wednesday, February 07, 2007

بالاخره این هوای سرد کار خودشو کرد و شپول منو مریض کرد.خوشبختانه نه مریضی که تب داشته باشه اما همش سرفه ی خشک می کنه و کسله. منم که حسابی مراسم تو سر زنون دارم تا این ترم زبانم توی دانشگاه هم تموم شه و برم امتحان تافل بدم
بی صبرانه هم منتظر بهارم. خیلی خنده داره چون اینجا انگار تازه یادش افتاذه که زمستون و آی هوایی داره که بیا و ببین.اما من همیشه اشتیاقم واسه بهار زود شروع میشه.دیگه به اواسط بهمن که می رسه من منتظرم.به اسفند که برسیم وهوا بالای صفر باشه من بوی بهار می شنوم.
آخ آخ چقدر اسفند ماه توی ایران کیف می داد. از بچگی که می دیدم مردم در تکاپوی عیدن من شاد می شدم تا روز آخرش. از مدرسه که برمی گشتی اکثرن هم روزها آفتابی بود و ملافه های تمیز که رو پشت بوم ها و ایوان خونه ها بود.فرشها رو از دیوار های حیاط آویزون می کردن و زن ومرد بودن که پشت شیشه ها مشغول برق انداختن به شیشه ها بودن. البته ما که به معنای واقعیش خونه تکونی داشتیم.یعنی اینکه مامان واقعا خونه رو تکون می داد.من که بچه بودم خیلی کیف می کردم و همش التماس می کردم که به منم کار بدن اما بزرگتر که شدم دیگه نا خود آگاه یه سری از کارا وظیفه ی من بود. امــــــــا کلا صفای عید به اینه که همه تو ایران چشن اش می گیرن.من اینجا خیلی سعی می کنم که همه ی مراسم رو به جا بیارم اما چون حس می کنی که توی کوچه و بازار جشن گرفته نمی شه اون شکلی نیس که تو ایران بود. یه حال و هوای دیگه داره
فکر کنم خیلی زود شروع کردم راجع عید ابراز احساسات کردن.خدا کنه که امسال زود بیاد.خیلی منتظرشم

Monday, February 05, 2007

امروز هوا خیلی سرد بود.صبح که از خونه رفتم بیرون باد که خورد بهم فهمیدم بــــــــــــــــــــــه از اون هواهاس که کانادا داره حسابی خود نمایی می کنه.باد که می وزید آدم حس میکرد که بدنش در مقابلش رساناس و باد ازش رد می شه. خصوصا اگه از اون راننده اتوبوس ها گیرت بیفته که گازش رو بگیره و بره و بـــــــــــــعد مجبور شی که یه پنج دقیقه منتظر شی. آخ آخ که چی بهم گذشت.همش سعی می کردم به چیزهای خوب فکر کنم.مثلا مهمونی که دوستم میخواد جمعه عصر بگیره و آش رشته بپزه.یا مهمونی که خودم و شپول ویک اند دادیم و چند تا از دوستامون که از ملیت های مختلف بودن رو دعوت کرده بودیم و نا گفته نماند که اولین بار بود که من و شپول پانزده تا مهمون داشتیم و چقدر هم که از غذاها لذت بردن ومن چقدر خوشحال شدم. کاملا هم سعی میکردم به تافلی که در پیش دارم فکر نکنم. خلاصه که بخیر گذشت و یخ نکردم و حالا از اینکه خونه ام و دوش گرفته کنار بخاریم خدا رو شکر می کنم

Thursday, October 05, 2006

سیاست

من کاری به سیاست ندارم ازش هم خوشم نمی یاد
اما گاهی اگه بخواد به خاطر سیاست کشور تبعیض قائل شن بین یه سری آدم معمولی حرصم می گیره
به عنوان مثال: امروز یه پسری که می خواست معلم شه به عنوان کار آموزی اومد کلاس ما.بعد ما که داشتیم خودمون رو معرفی می کردیم .اون می گفتش که مثلا من چین رفتم این شهرش رو که همکلاسی من از اونجا اومده بود.خیلی قشنگه
یا مثلا من قصد دارم برم سری لانکا(ای خداااااااااااااااااااااااااااااا) خوب دیگه معلومه من چه قدر جوش آوردم که طرف حتی جرات نمی کنه فکر اینکه بخواد ایرن رو هم بکنه
آخرش هم اومده به من میگه:ببخشید مذهب شما چیه؟
میگم:مسلمان
میگه:ببخشید میشه بپرسم چرا حجاب ندارید؟
میگم:به خاطر اینکه من اسلام رو قبول دارم اما اعتقاد دارم بعضی چیزها با توجه به زمان اومده و مال اون زمان بوده و حالا خود آدم که باید اونا رو با زمان حال تطبیق بده و بهش عمل کنه.به خاطر اینکه همزمان با دین به آدم عقل هم داده شده پس باید فکر هم کرد
خلاصه که خوشش هم اومده بود و می گفت آره درسته.
منم توضیح دادم :به این خاطر که الان تو سیاست جهانی همه سعی دارن اسلام رو بد حلوه بدن و اینکه دین خشنی و نمی شه بهش عمل کرد اما من فکر می کنم که اگه آدم بخواد این جور ریز به هر دینی نگاه کنه توش چیز هایی پیدا می کنه برای گیر دادن و اینکه پیروانش بهش عمل نمی کنن
آخر سرش اونم تایید کرد که آره تو هر دینی نکته هایی هست مه آدم اگه بخواد می تونه بهش گیر بده
آخه من از این بحث که از وقتی اومدم اینجا خیلی وسیع تر راجع بهش صحبت می شه اصلا خوشم نمی یاد و اونم اینکه اگه اسلام دین دوستی و عشق!! پس چرا بخشیدن قلب به بیش از یه نفر توش امکان داره؟؟؟(صیغه) آخ که من از این بحث بدم می یاد و جالب اینکه این بحث فلسفه ای نیس .یعنی هر کی که از جاش پا شه راحت به خودش حق میده و می پرسه ..........

Wednesday, October 04, 2006

آی حرص خوردم

از خودم اینقدر حرصم گرفت امروز.اینقدر حزص خوردم.دلم می خواست داداشم بود و به یه بهونه ای گیر می دادم بهش و دعوا می کردیم عین بچه گی و تو دعوا آی ازش می خوردم .آی ازش می خوردم.یه دل سیر کتک می خوردم.چرا؟؟؟؟؟؟؟
به خاطر این که تا امروز خیلی خوب روزه بودم اما از اول امروز حس کردم حالم خیلی خوب نیس و معده ام درد می کنه.خواستم بهش بی توجه ای کنم اما دیدم نمیشه.دیگه به سر درد هم منجر شد.خلاصه با شپول که حرف می زدم من مدرسه ی خودم بودم و اون دانشگاه.کفت که کاذ خوبی نمی کنی و از این حرفا.خلاصه که راضیم کرد برو از مارکت بغل یه چیزی بخرم و تو کافه ی همون جا هم بخورم.حالا این در حالی که قبلا تو مدرسه راجع به رمضان حاف زدیم و بقیه ی هم کلاسی هام از کشورهای دیگه هم به این موضوع الان آگاهی دارن.
خلاصـــــــــــــــــــــــه من که تشریف برده بودم دو تا از پسر های همکلاسی مو اونجا دیدم که یکی شونم اتفاقا ایرانی بود.اما میزی که من نشستم از میز اونا دور بود.من ناهار خوردم و برگشتم مدرسه که تو کلاس دوباره اینارو دیدم.حالا بر حسب ادب پرسیدن که ناهارت چطور بود؟
وای وای وای.منم شروع کردم از سیر تا پیاز رو گفتن که آره معده ام اذیتم می کرد و نا راحت شده بود واسه همین ناهار خوردم.هنوز ازشئن جدا نشده بودم که تو دلم داشتم بار خودم می کردم که آدم حسابی تو که تو ایرانش هم وقتی روزه نمی گرفتی حساب پس نمی دادی.پس این چه کاری بود.وای این قدر از دست خودم عصبانی شدم که حد نداشت..هنوز واسه ی شپول تعریف نکردم .البته می دونم چی می گه :اصلا اونقد که تو بزرگش می کنی مهم نیس
خلاصه روزه داران عزیز برای منم دعا کنید

ماه رمضان

ماه رمضان
وای که چه عالی تو ایران
آدم گاهی اینجا چقدر دلش واسه ی شنیدن صدای اذان که دم ظهر از سر هر کوچه و خیابون می یاد تنگ می شه
ای کـــــــــــــــــــــــــــسایی که تو ایران زندگی می کنید قدر اینو بدونید.چون باهاش بزرگ شدیم لطفش رو نمی دونید تا زمانی که ازش جدا شین.بعدا حس می کنید که چقدر بهش خو کردید.شپول واسه ی من اذان و دعای ربنا رو دانلود کرده و گاهی که من میگم اره.خیلی خوبه.دستت درد نکنه اما نمی شه اونی که از سر کوچه پخش می شه.از اینکه می بینه من هنوزم اونو می خوام و جایگزین واسه اش پیدا نمی شه ناراحت می شه و می گه:خوبه که پناهنده نیستی وهر وقت بخوای میتونی برگردی.پس ببین اونا چقدر سختی می کشن.تو که هر وقت دلت تنگ شه میری سر میزنی
آره خوب اما اینقدر آدم هدف و مشغله داره که محدودیت هست.همیشه محدودیت با آدم و تلاش واسه ی اینکه بهترین تصمیم رو تو شرایط سخت بگیری بزرگت می کنه
خلاصه که لذت برید از پاکی درون توی ماه رمضون

پاییز

سلام پاییز اومد با همه ی قشنگی هاش و همه ی رنگاوارنگی هاش
امروز وقتی داشتم بر می گشتم خونه.باد می اومد و باعث می شد که این برگهای رنگارنگ از درخت کنده شن و تو هوا دایره وار چرخ بزن تا به زمین بیفته و من تا به کجا که پر نکشید روح جانم.یاد بچه گی هام.واقعا هیچ کلمه ای اندازه ی خود کلمه ی بچه ای کا مل توصیف نمی کنه اون موقع رو.و من یاد بچه گی هام افتادم.کیف به دوش.شادو خندان.به یاد کشف تازه ای که کردی و حالا می خوای که با افتخار برای دوستات تعریف کنی یا شیرین کاری تازه ای که یاد گرفتی یا دنیایی به همین ساده گی و تو این همه هیجان برگهای نازنین و خوشگل زیر قدم های چالاک تو قرچ قرچ خورد می شن.یا برگها منو یاد وقتی انداخت که تازه دانشجو شده بودم و دنبال فلسفه ی زندگی و با راه رفتن رو برکها و شنیدن صداشون تو یه پارک خلوت جون تازه می گرفتم .زمانی رو یادم می یاد که بابا مامان عقب ما راه می اومدن و من و داداشم دنبال هم کنان می خندیدیم و بازی می کردیم.حالا که بزرگ شدم چقدر کنجکاوم که بدونم اون موقع بابا مامان چی به هم می گفتن .عین حرفهایی که منو شپول الان به هم میگیم!!! نمیدونم خلاصه با دیدن این برگهای قشنگ یه دور عمیق تو خاطراتم زدم. من عاشق مهر ماه هستم به خاطر اینکه دو تا از مهربون ترین و عاشقترین آدم های زندگیم تو این ماه به دنیا اومدن یهنی شپول و مامیم
خدا همه ی عشق های ناب آدم رو صحیح و سالم نگه داره

Sunday, May 14, 2006

ايرانم
ايران با همه عظمتش.داره خوش مي گذره
امشب خوش و خرم نشسته بودم كه تو اخبار شنيدم كه اشرار چند تا از مردم عادي رو كه مسافر بودن تو راه بم-كرمان گرفتن و كشتن يعني به رگبار بستن به همين سادگي
خيلي وحشتناكه.فكرش رو كن واقعا ممكن بود اون مسافر بي گنا ه تو بودي.خيلي ساده چند نفر جلو ماشينت رو بگيرن و بكشنت.چرا؟ واسه اين كه بگن اين جا بي امنه
آدم ها با همهء قدرت شون گاهي اوقات خيلي ضعيف ان.آدم ها بي گناه انكاش آدم ها راه ديگه اي به جزء كشتن همديگه واسه سياست داشتناين چيزها اين جا خيلي ذهن آدم رو مشغول مي كنه.تو ايران بس كه آدم ميشنوه همه يه پا سياست مدارن

Thursday, April 27, 2006

سلام صبح بخیر
آخ که دیشب تازه ساعت دو رفتیم تو رخت خواب و من به دلیل این که اتاق پرده نداشت خوابم نمی برد,بعد که به کلی مصیبت خودمو خواب کردم حدودای ساعت سه,از ساعت 5:30 آفتاب زد ,آخ آخ آخ غصه ای می خوردم که خوابم نمی بره
خلاصه که دم ایران رفتنی چشمم آنچنان گود رفته که بیاو ببین

Wednesday, April 26, 2006

خوب حداقل اونقدری جمع شد وسایل سفر و وسایل خونه(واسه اسباب کشی فردا)که بشه شام خوردفردا دیگه کامپیوتر نداریم, الانم شپول پیش من نشسته و داره بادوم زمینی می خوره و راجع به آهنگ هایی که گوش میدیم, نظر میده

شب بخیر همه آدم های مهربون و بخشنده ء خدا

آخ آخ آخ, بس اتو کردم.فکر کنم الان یه چند ساعتی می شه که این شغل شریف رو دارم.بگو حالا باید عینا ثابت کنی که نه بابا من خیلی خانوم و تمیز و مرتبم.هر چی لباس که می خواستیم ببریم ایران, پس از شست و شو به مرحله خطیر اتو کردن رسوندمشون,فکر کنم واقعا جو گیر شدم.حالا می خوام کوله بار سفر رو ببندم,البته قبلا جمع شده اما این به طور کلی و نهایی

سفر

تا چند روز دیگه میریم ایران و الان سخت مشغول اسباب کشی هستیم چون خونه مال خودمون نیس . ما هم ترجیح دادیم چون یه مدت طولانی ایران می مونیم پولی که باش می خواستیم این جا کرایه بدیم اونجا باش خوش بگذرونیم و خوب حالا هم سخت مشغول کار هستیمهیجان دارم از ایران رفتنم,یه هیجان خیلی بزرگ.دارم سعی می کنم کنترلش کنم و بتونم به خوبی به کارا سر و سامون بدم.بابا یکی نیس بگه کوچولو تو چه زود بزرگ شدی و ادای آدم بزرگارو در می یاری ,خلاصه که خیلی سعی دارم همه چی عالی باشه,شاید هیجانم واسه اینه که دفعه اولمه دارم به ایران میرم و اونم به عنوان یک خانوم که یه خونواده دارهخوب من یه آدم کوچولوی قوییم ,پس از عهده هش بر می یام

زندگی

برای آن که کمی,حتی کمی زندگی کرد,دو تولد لازم است.تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند کنده شدن هستند

تولد اول بدن را به این دنیا می افکند

و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد

Tuesday, April 25, 2006

با مردم همان گونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند
این تو یه کتاب بود که نصیحت های یه پدر بود به پسرش
خیلی خوبه که این جور بود, اما خیلی سخته که تو هر لحظه قبل از عمل به این فکر کنی که دوست داری یکی باهات اینجور رفتار کنه,یا نه؟

بخشیدن

ما می توانیم کسی را دوست بداریم,بی آنکه بی اختیار بخواهیم او را در قلب مان جای دهیمحال که بودن یعنی بخشیدن قلب به کسانی که دوست داریم بی آن که آن ها را به خود بخوانیمو چگونه می توان قلب را تا ابد بخشید

بگو ساعت دل تنگی ام را چه کنم؟
بگو آندم که در نبودنت نا مطمئن ضربان زندگی را می نوازد چه کنم؟
اندیشه ای کن برای این همه دوست داشتنت

سبزه زاران

وااااای,چقدر الان دلم می خواست تو یه گندم زار بودم,تو یه گندم زار که وقت درو گندم هاش رسیده بود و زرد مثل طلا با باد تکون می خوردن و می خندیدن به روت,می خندیدن با این که آخر عمرشون,با اینکه می دونن وقتش که چیده شن اما خوشحال دارن می رقصن,می رقصن از این همه برکتی که توشونه ,از این که هر یه دونه شون هفت تا می شه,از این که دل آدم ها رو پر می کنن,از این که سر سفره های پاک می ذارنشون,از این که حتی آدم بد ها هم بهشون احترام می ذارنوای حالا فکر کن که تو, تو تراس یه خونه نشسته باشی با صندلی های سفید,یه چایی مشت,با لباس سفید که از هر ناپاکی پاک و داری می نویسی,از هر چی که یادت می یاد,هیچ قصد خاصی از نوشتن نداری جزء اینکه اینقد بنویسی تا خالی شی,تا دیگه هیچی نداشته باشی واسه گفتن,این قد که پر از خالی شی و خالی از پربعد که سیاه شد سفیدی های کاغد از فکرت,یه نفس عمیق,یه لبخند رضایت و سکوت سکوت سکوت تا بی نهایت سکوت,جزء طبیعت هیچ کس حرف نمی زنه,جزء خوشه های گندم که هی به هم نزدیک می شن و پچ پچ می کنن,هیچ صدایی نیس و حالا وقتش که عشقی باشه تا سر به روی شونه های آرامش بخشش بذاری و با هم به صدای طبیعت گوش کنینو خداوند تورا رستگار کند

شوق و ترس

من فکر می کنم شوق و ترس همزاد هم هستن
شوق به دست آوردن و ترس از دست دادن
کاش آدما این قدر قوی, خوش گذرون یا بی خیال بودن که یا شوق به دست آوردن نداشتن یا ترس از دست دادن,البته این پایین آوردن مقام انسان چون در اون صورت دیگه آدم نبودن,پس انگار باید با این شوق و ترس کنار اومد و هدایتشون کرد برای بهترین نتیجه

یارب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر از آن که چو گردی ز میان برخیزم

Monday, April 24, 2006

ایران

در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی
ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو همه جهان نیارزد
ای ایران ایران 0
دور از دامان پاکت دست دگران , بد گهران
ای عشق سوزان
ای شیرین ترین رویای من تو بمان , در دل و جان
ای ایران ایران
گلزار سبزت دور از تاراج زمان
جور زمان
ای مهر رخشان
ای روشن گر من دنیای من به زمان
تو بمان
سبزی صد چمن
سرخی خون من
سپیدی طلوع سحر
به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی
ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستی ام , به هستی تو بسته
خیلی دلم می خواست سکوت کنم بعد نوشتنش اما وقتی یادم می افته که بیشتر اوقات کی این ترانه از تلویزیون ایران پخش می شه لجم می گیره که چه ساده با احساسات وطن پرستانه هموطن هام بازی می کنن اما کاریش نمی شه کرد مملکت مون و آدم ازش نمی گذره

امروز جزء روز های آخر که این جاییم و تازه همه کارو بارامون تموم شده.منظور امتحانهای عزیز دلم است و حالا میخوایم بریم chinese buffetآخه عشق گلم خیلی غذای چینی دوست داره و حالا که ما می خوایم جشن بگیریم و بریم دلی از عزا در بیاریم هوا هم که بارونی و حسابی بهاریه.نم نم بارون خیلی قشنگ و آروم می یاد واااای که من چقدر عاشق و حریص این لحظاتم و چقدر احساس خوشبختی می کنم از این که آرامش و رضایت و خوشبختی رو تو چشای پاک عزیزم می بینمخوشبخت باشین و عاشق بنده های کوچولوی خدا

دوستت دارم این پر رمز ترین کلمه ایست که می تواند در طی قرن ها تعبیرشود

اهی آدم چقدر دلش می خواد که کوچولو باشه و بی دغدغه.بی دغدغهءهمه چیز.بی خیال و دل خوش یه آب نبات یا لواشک کثیف.اما بعدش می بینه به اندازه کافی بچگی کرده.بی خیال بوده اگه نوبتی هم باشه الان نوبت اینه که بره تو شکل آدم بزرگا با فکر و تصمیی مثل اونا.گاهی به این فکر(این فکر همیشه در من عین جرقه بوده و یه لحظه ای بوجود می یاد )که یه هویی به خودت می گی وای ببین بزرگ شدم الان این فکرم عین آدم بزرگا بود.یاد بچگی ایت بیا فت!!!! توام حسش کردی؟یا این که می بینی همه ء هم سن و سالات بزرگ شدن.دخترای فامیل پسرهای فامیل یواش یواش دارن عروسی می کنن.اول فکر می کنی که ای بابا فلانی چقدر هوله یه ذره صبر کن دیر نمی شه اما یواش یواش قضیه شکلش عوض می شه انگار دیگه بحث هات با دوستات راجع به موضوعات قبلی نیس دیگه کمتر راجع مشکلات بشر که روزی قرار بود به دست توانای شما حل شه صحبت می کنین یا این که فرق زن و مرد چیه؟ یا زن اگه اراده کنه کاراش خیلی دقیق تر و حساب شده تراز مرد.خلاصه که یواش یواش به این نتیجه می رسی که اگه جایی کسی گفت زن و مرد فرق دارن. بهش نپری حتی اگه واقعا منظورش این باشه که زن قدر مرد نمی فهمه و از این حرفا.اجازه بدی که در جهالت خودش زندکی کنه چون اولا دیگه تو یک اصلاح گر بزرگ بشر نیستی و دوما اگه می خواست که غیر اینو بپزیره حتما از غیر تو قبلا پذیرفته بود پس بهترین راه اینه که ادب پیشه کنی. خیلی آروم و متین بگی آررررره و هر کدوم با توانایی های خاص خودشون.فکر کنم این مرحله اس که آدم جنس مخالف یعنی مرد رو که به عقیدهء من خیلی حساس و پاک قبول می کنه و می تونه نیاز عمیق روحش به وجودش رو پی ببره و شاید از این مرحله بنا به رابطه ای که آدم با مردش پی می گیره(البته در وطن ما با توجه به شرایط اجتماع که با این محدود کردن هاش حرمت همه چی رو زبر سوال برده) و شروع می کنه به تکامل و شاید میانبری برای رسیدن زودتر به خدا.حالا اصلا از موضوع اصلی نمی خوام دور شم.در این لحظه هاس که آدم احساس می کنه جان تشنه اش یه هم زبون می خواد از یه جنس دیگه از یه شکل دیگه و وااااااای که چقدر شیرینه وقتی که منتظرش می شی که از در تو بیادو اونم خیلی غیر منتظره از پنجره بپره تو

خوب من تازه شروع کردم و تبم تند.خودمم تعجب می کنم که حالا تو این زمان از زندگیم که واقعا مشغول کارای معمولم هستم وبلاگ نویسیم گل کرده.
جالب این که نمی ذارم عشقم هم بخونه که بعدا که با چند تا دیگه همزمان بهش معرفیش کردم بنونم نظرش رو فقط از دید یه خواننده بخونم.
خوب دیگه الان وقت خوابه.
شب بخیر همه آدمای خوب که خدا عاشقتونه

((طوری زندگی کن که بتوانند روی سنگ قبرت بنویسند :((متاسف نبود
با این که این مدت خیلی مشغول وظایف زنانه ام هستم( مشغول اسباب کشی هستیم بخاطر سفری که به ایران داریم) اما هر وقت که بتونم و خیلی سر حال باشم سعی می کنم کتاب بخونم.کتابی رو که این جمله توش بود رو یکی از دوستای خیلی خوبم قبل از اینکه از ایران بیام بهم داد.وقتی خوندمش چشمم روش موند.فکر کردم واقعا اینجور آدمی هم هست؟
همه آدما هر چه قدرم که خوشبخت باشن وقتی که یه ذره سخت شون میشه زود متاسف می شن.یعنی هست آدمی که اینقدر تو دار باشه که تو بازی های زمانه غر نزنه و متاسف نشه؟؟؟
خیلی دوست دارم هیچ وقت فکر نکنم که الان همه چی خوبه و همیشه مثل یه بچه آمادهء یاد گیری باشم.همیشه تازه باشم و مست وشاد از یادگیری هر لحظه زندگی کردن.

Sunday, April 23, 2006

سلام


تا حالا خنکی نسیم رو تو یه دشت حس کردی؟
وقتی گیجی.وقتی گنگی.وقتی بریدی.نمی دونی چرا؟
چرای هیچی رو نمی دونی.حتی چرای چیزایی که یه روزگاری خیلی واسه ات واضح بودن.
داری زندگیتو می کنی.یه روز صبح از خواب پا میشی حس می کنی حال نداری با خودت میگی این بازی ها کهنه شدی پا شو پا شو تا دیر نشده پا شو به کارات برس.هر چقدرم که بمونه کسی که انجامش نمی ده ماله خودته.پا شو.
خلاصه که به صد جون کندن پا میشی.
بعد با خودت فکر می کنی که چرا؟
چرا آدم محدود به حصاره زمانه؟چرا حال آدم از تابع سینوسی پسروی می کنه؟چرا یه روز همین جور الکی خوش واسه خودش.یه روز از همون صبح که پا می شه به زمین و زمان گیر می ده
این جور مواقع که دنیا واسه ی آدم با همه بزرگی هاش تنگ می شه.با همه ی رنگای خوشگلی که تئش هست اما تو فقط خاکستری می بینیش چه خوشبخت اون آدمی که می تونه بره تو دشت اون لحظه.بره جایی که بکر باشه فقط یه ذره بکر تر از بقیه جاها .فقط یه ذره حضور خدا پر رنگتر باشه بخاطر سکوت طبیعت و فقط فکر کنه و سعی کنه آرامش بگیره و سعی کنه کم به همه چی گیر بده.چون گاهی هر چه قدر بیشتر بگردی کمتر پیدا می کنی