بی صبرانه هم منتظر بهارم. خیلی خنده داره چون اینجا انگار تازه یادش افتاذه که زمستون و آی هوایی داره که بیا و ببین.اما من همیشه اشتیاقم واسه بهار زود شروع میشه.دیگه به اواسط بهمن که می رسه من منتظرم.به اسفند که برسیم وهوا بالای صفر باشه من بوی بهار می شنوم.
آخ آخ چقدر اسفند ماه توی ایران کیف می داد. از بچگی که می دیدم مردم در تکاپوی عیدن من شاد می شدم تا روز آخرش. از مدرسه که برمی گشتی اکثرن هم روزها آفتابی بود و ملافه های تمیز که رو پشت بوم ها و ایوان خونه ها بود.فرشها رو از دیوار های حیاط آویزون می کردن و زن ومرد بودن که پشت شیشه ها مشغول برق انداختن به شیشه ها بودن. البته ما که به معنای واقعیش خونه تکونی داشتیم.یعنی اینکه مامان واقعا خونه رو تکون می داد.من که بچه بودم خیلی کیف می کردم و همش التماس می کردم که به منم کار بدن اما بزرگتر که شدم دیگه نا خود آگاه یه سری از کارا وظیفه ی من بود. امــــــــا کلا صفای عید به اینه که همه تو ایران چشن اش می گیرن.من اینجا خیلی سعی می کنم که همه ی مراسم رو به جا بیارم اما چون حس می کنی که توی کوچه و بازار جشن گرفته نمی شه اون شکلی نیس که تو ایران بود. یه حال و هوای دیگه داره
فکر کنم خیلی زود شروع کردم راجع عید ابراز احساسات کردن.خدا کنه که امسال زود بیاد.خیلی منتظرشم
Wednesday, February 07, 2007
بالاخره این هوای سرد کار خودشو کرد و شپول منو مریض کرد.خوشبختانه نه مریضی که تب داشته باشه اما همش سرفه ی خشک می کنه و کسله. منم که حسابی مراسم تو سر زنون دارم تا این ترم زبانم توی دانشگاه هم تموم شه و برم امتحان تافل بدم

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home