Monday, April 24, 2006

اهی آدم چقدر دلش می خواد که کوچولو باشه و بی دغدغه.بی دغدغهءهمه چیز.بی خیال و دل خوش یه آب نبات یا لواشک کثیف.اما بعدش می بینه به اندازه کافی بچگی کرده.بی خیال بوده اگه نوبتی هم باشه الان نوبت اینه که بره تو شکل آدم بزرگا با فکر و تصمیی مثل اونا.گاهی به این فکر(این فکر همیشه در من عین جرقه بوده و یه لحظه ای بوجود می یاد )که یه هویی به خودت می گی وای ببین بزرگ شدم الان این فکرم عین آدم بزرگا بود.یاد بچگی ایت بیا فت!!!! توام حسش کردی؟یا این که می بینی همه ء هم سن و سالات بزرگ شدن.دخترای فامیل پسرهای فامیل یواش یواش دارن عروسی می کنن.اول فکر می کنی که ای بابا فلانی چقدر هوله یه ذره صبر کن دیر نمی شه اما یواش یواش قضیه شکلش عوض می شه انگار دیگه بحث هات با دوستات راجع به موضوعات قبلی نیس دیگه کمتر راجع مشکلات بشر که روزی قرار بود به دست توانای شما حل شه صحبت می کنین یا این که فرق زن و مرد چیه؟ یا زن اگه اراده کنه کاراش خیلی دقیق تر و حساب شده تراز مرد.خلاصه که یواش یواش به این نتیجه می رسی که اگه جایی کسی گفت زن و مرد فرق دارن. بهش نپری حتی اگه واقعا منظورش این باشه که زن قدر مرد نمی فهمه و از این حرفا.اجازه بدی که در جهالت خودش زندکی کنه چون اولا دیگه تو یک اصلاح گر بزرگ بشر نیستی و دوما اگه می خواست که غیر اینو بپزیره حتما از غیر تو قبلا پذیرفته بود پس بهترین راه اینه که ادب پیشه کنی. خیلی آروم و متین بگی آررررره و هر کدوم با توانایی های خاص خودشون.فکر کنم این مرحله اس که آدم جنس مخالف یعنی مرد رو که به عقیدهء من خیلی حساس و پاک قبول می کنه و می تونه نیاز عمیق روحش به وجودش رو پی ببره و شاید از این مرحله بنا به رابطه ای که آدم با مردش پی می گیره(البته در وطن ما با توجه به شرایط اجتماع که با این محدود کردن هاش حرمت همه چی رو زبر سوال برده) و شروع می کنه به تکامل و شاید میانبری برای رسیدن زودتر به خدا.حالا اصلا از موضوع اصلی نمی خوام دور شم.در این لحظه هاس که آدم احساس می کنه جان تشنه اش یه هم زبون می خواد از یه جنس دیگه از یه شکل دیگه و وااااااای که چقدر شیرینه وقتی که منتظرش می شی که از در تو بیادو اونم خیلی غیر منتظره از پنجره بپره تو

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home