وااااای,چقدر الان دلم می خواست تو یه گندم زار بودم,تو یه گندم زار که وقت درو گندم هاش رسیده بود و زرد مثل طلا با باد تکون می خوردن و می خندیدن به روت,می خندیدن با این که آخر عمرشون,با اینکه می دونن وقتش که چیده شن اما خوشحال دارن می رقصن,می رقصن از این همه برکتی که توشونه ,از این که هر یه دونه شون هفت تا می شه,از این که دل آدم ها رو پر می کنن,از این که سر سفره های پاک می ذارنشون,از این که حتی آدم بد ها هم بهشون احترام می ذارنوای حالا فکر کن که تو, تو تراس یه خونه نشسته باشی با صندلی های سفید,یه چایی مشت,با لباس سفید که از هر ناپاکی پاک و داری می نویسی,از هر چی که یادت می یاد,هیچ قصد خاصی از نوشتن نداری جزء اینکه اینقد بنویسی تا خالی شی,تا دیگه هیچی نداشته باشی واسه گفتن,این قد که پر از خالی شی و خالی از پربعد که سیاه شد سفیدی های کاغد از فکرت,یه نفس عمیق,یه لبخند رضایت و سکوت سکوت سکوت تا بی نهایت سکوت,جزء طبیعت هیچ کس حرف نمی زنه,جزء خوشه های گندم که هی به هم نزدیک می شن و پچ پچ می کنن,هیچ صدایی نیس و حالا وقتش که عشقی باشه تا سر به روی شونه های آرامش بخشش بذاری و با هم به صدای طبیعت گوش کنینو خداوند تورا رستگار کند
1 Comments:
سلام
خیلی رویای قشنگیه
ایشاالله بهش برسی
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home