Monday, February 05, 2007

امروز هوا خیلی سرد بود.صبح که از خونه رفتم بیرون باد که خورد بهم فهمیدم بــــــــــــــــــــــه از اون هواهاس که کانادا داره حسابی خود نمایی می کنه.باد که می وزید آدم حس میکرد که بدنش در مقابلش رساناس و باد ازش رد می شه. خصوصا اگه از اون راننده اتوبوس ها گیرت بیفته که گازش رو بگیره و بره و بـــــــــــــعد مجبور شی که یه پنج دقیقه منتظر شی. آخ آخ که چی بهم گذشت.همش سعی می کردم به چیزهای خوب فکر کنم.مثلا مهمونی که دوستم میخواد جمعه عصر بگیره و آش رشته بپزه.یا مهمونی که خودم و شپول ویک اند دادیم و چند تا از دوستامون که از ملیت های مختلف بودن رو دعوت کرده بودیم و نا گفته نماند که اولین بار بود که من و شپول پانزده تا مهمون داشتیم و چقدر هم که از غذاها لذت بردن ومن چقدر خوشحال شدم. کاملا هم سعی میکردم به تافلی که در پیش دارم فکر نکنم. خلاصه که بخیر گذشت و یخ نکردم و حالا از اینکه خونه ام و دوش گرفته کنار بخاریم خدا رو شکر می کنم

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home