پاییز
امروز وقتی داشتم بر می گشتم خونه.باد می اومد و باعث می شد که این برگهای رنگارنگ از درخت کنده شن و تو هوا دایره وار چرخ بزن تا به زمین بیفته و من تا به کجا که پر نکشید روح جانم.یاد بچه گی هام.واقعا هیچ کلمه ای اندازه ی خود کلمه ی بچه ای کا مل توصیف نمی کنه اون موقع رو.و من یاد بچه گی هام افتادم.کیف به دوش.شادو خندان.به یاد کشف تازه ای که کردی و حالا می خوای که با افتخار برای دوستات تعریف کنی یا شیرین کاری تازه ای که یاد گرفتی یا دنیایی به همین ساده گی و تو این همه هیجان برگهای نازنین و خوشگل زیر قدم های چالاک تو قرچ قرچ خورد می شن.یا برگها منو یاد وقتی انداخت که تازه دانشجو شده بودم و دنبال فلسفه ی زندگی و با راه رفتن رو برکها و شنیدن صداشون تو یه پارک خلوت جون تازه می گرفتم .زمانی رو یادم می یاد که بابا مامان عقب ما راه می اومدن و من و داداشم دنبال هم کنان می خندیدیم و بازی می کردیم.حالا که بزرگ شدم چقدر کنجکاوم که بدونم اون موقع بابا مامان چی به هم می گفتن .عین حرفهایی که منو شپول الان به هم میگیم!!! نمیدونم خلاصه با دیدن این برگهای قشنگ یه دور عمیق تو خاطراتم زدم. من عاشق مهر ماه هستم به خاطر اینکه دو تا از مهربون ترین و عاشقترین آدم های زندگیم تو این ماه به دنیا اومدن یهنی شپول و مامیم

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home