Tuesday, February 27, 2007

چقدر آدم ها می تونن بی معرفت شن.چقدر راحت از یادشون میره وظایف شون در قبال هم و اینکه درک همدیگه چقدر خوبه
من همیشه این مشکل رو داشتم از بچگی ایم تا حالا و اونم اینه که همیشه خیلی بیشتر لز معمول بها میدم و به قول معروف مایه میذارم.با اینکه سعی میکنم انتظار نداشته باشم اما نمیشه گفت که خیلی ام بی خیالم.به رو خودم نمی یارم اما از تو خودم رو می خورم .به این خاطر به رو خودم نمی یارم که خوشم نمی یاد گله کنم و اون وقت یکی پا شه بگخ آها پس این قدر خوب بودی انتظار جبران و تلافی داری. حوصله ی اینکه بخوام ثابت کنم نه اینجور نیست و اشتباه فکر می کنید و این جور کارا رو ندارم اما تو دلم و واقعا تو دلم انتظار دارم اونا هم کاری کنن که آدم حس کنه که براشون مهمه.بهش فکر می کنن و امثال این. با این مقدمه اینو می خواستم بگم همین احساساتم باعث شده که من کلا خیلی آدم رفیق بازی نیستم.چند تا دوست خیلی صمیمی دارم که به پنج تا نمی رسه تعدادشون و در گیر زندگی هاشونن سخت و یه عالمه دوست عادی داررم که خیلی باهاشون راحتم و حال میکنم و مسلمه که حرف دلم رو بهشون نمی گم
ولی هر وقت که با خودم خلوت می کنم واقعا به این نتیجه می رسم که دوســــــت یه واژه ای که کلا من هیچ وقت نبوده که حس کنم خیلی عمیق. یعنی هیچ وقت ندیدم برای آدم وقت بذارن. بیشتو اوقات تنهایی شون رو پر می کنن یا لذت اش رو می برن.کلا من با خانواده خیلی بیشتر حال می کنم با دوست های خانوادگی هم بیشتر از دوستهای خودم که ایرانن و خیلی در گیر
می دونم نظراتم خیلی تند بوده و شاید بی منظق یا بی رحمانه اما احساسم بود و می خواستم بگم

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home